دختر یخی
واگویه ای با خود
|
به ياد بي وفاييهایت سكوتي مي كنم ، سنگينتر از فرياد تمام دنيا را با سكوتم تسخير ميكنم . وقتي همه جا فقط صدا حكم مي راند و حرف هايي حقير ، من با تمام وجودم سكوت ميكنم. سكوتي از ژرفاي دلي كه ديگر نمي خواهد حرفي براي شنيده شدن داشته باشد . زبانم حرفي براي گفتن ندارد و نگاهم پر از حرفهايي است كه توان گفته شدن ندارد. آبشاري از احساس بر دلم آوار است و انجماد تنهايي مبهم كه با آغوش باز پذيرايش هستم. در همين هنگامه ، ستاره اي كوچك را ديدم كه لبخند زد . فقط نگاهش كردم . منتظر و نگران ايستاد. ناگهان احساس كردم روحم رشد كرد ،سبك شده بودم . به پشت سر نگاه كردم. لبخند محوي بر لبانم نقش بست بي آنكه بدانم چرا !!!! شادماني اي كوچكي در وجودم موج انداخت. ستاره ي كوچك خنديد و بالا رفت تا جاييكه ميان ستاره ها گم شد. من هم به دنبالش رفتم ، بالا و باز هم بالاتر .... از آن بالا دنيا را ديدم . تمام كساني كه باعث شدند سكوت كنم. تمام كساني كه با همه ي دورنگي ها باز هم جايي در قلبم داشتند و تمام كساني كه هنوز صادقانه دوستم داشتند....
وقتي بالهايت رشد كرده اند ديگر نمي تواني در پيله بماني... بيرون بيا و پر و بال خود را باز كن . سپهر نيلگون منتظر پرواز خلاقانه توست ..... . . . گاه مي انديشم كه چرا من از پرواز جا مانده ام ...
گنجشك با خدا قهر بود مثل من روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . امام من هنوز ( شايد از رو عادت ) با خدا حرف مي زنم . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار اين گونه جوابشان مي داد: مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنوم و يگانه قلبي هستم كه در دهايش را در خود نگاه مي دارد .... آيا فرشتگان سراغ مرا هم مي گيرند كه خدا چنين جوابي بدهدشان؟؟؟؟ و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. پس چرا خدا از من نمي پرسد ؟؟؟؟؟؟؟ از دردهايم ، از غصه هايم ، از تنهايي هايم ..... لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... خدا جونم .... مي دونم كه مواظبم هستي ، اما با من هم حرف بزنم دلم مي خواد سرمو بزارم رو زانوهاتو يه عالمه گريه كنم .....
هر از گاهي دريا هوس مي كند به ساحل سري بزند ... برايش مهم نيست ، ساحل دستش را بگيرد يا نه . مهم اثبات وفاداري درياست ...
ترس من از نداشته هايم نيست ، كه من بسيار دارم . ترس من از داشته هايي است كه ندارم .... ترس من از نبودن نيست ...... كه هميشه بوده اي با من . ترس من از بودني است كه نباشي با من ... من با تمام تو غريبم ....
كاش مي شد در غروب آفتاب ، بي صدا با سايه ها كوچيد و رفت ...
لوتی ها از برکت اعتبارشون مایه می زارن که از دخل جیبشون سنگین تره ... وای ... وای به حال اونایی که نه اعتبار دارن ، نه جیب بدتر از همه این که .... لوتی هم نیستن .
امروز مي خوام متفاوت بنويسم ،
ميخوام خودم هم متفاوت بشم ... من شاد هستم ٬ من خوشبخت ترین هستم ٬ چون ارزش هر لحظه زندگیم را میدانم . با آگاهی از توانائی ها و نعمت های خدا دادیم خوشحالی و شعف زنده بودن واقعی را باتمام وجودم احساس میکنم . نهایت سعی و قدرتم را در مقابله با افکار و عواطف منفی بکار میبرم تا بتوانم شادی واقعی را احساس کنم . کار ساده ای نیست ... ولی تلاشم را میکنم . باید تلاش کنم و لحظه ای نا امید نشوم ! زیرا نا امیدی ضربه سنگینی است که مرا ده قدم عقب میبرد !... هر یک قدم که بسوی شادی واقعی جلو می روم ٬ مرا در رسیدن به هدفم نزدیکتر میکند ... باورم بر این است که میتوانم و این حق من است که تا حد امکان زندگیم را در آرامش و رضایت خاطر بگذرانم .... راه درست دستیابی به آن خوشحالی واقعی در دستهای خودم جا دارد ٬ پس سعی میکنم تا در آن باقی بمانم ... شاد بودن و شاد زیستن حق من است ... اجازه نمیدهم هیچکس و هیچ چیز آن را از من بگیرد .... دکتر هوارد کاتلر
بزن بر طبل بي عاري كه آن هم عالمي دارد ....
اگر تو ناراحت می شدی من می مردم ، اما ..... اگر من بمیرم تو شاید ناراحت شوی ....
چقدر تنها نبوده ام ؟ چقدر در تنها نبودن تنها بوده ام ؟ بودن با تو تنهاييم را کم نمی کند!!!!!! هیچگاه .... دستانت ياريم را نخواست . دستانت یاریم نکرد . خاموشیم گوشت را خراشید ، اما صدايم را نشنیدی. گوشهایم صدایت را دنبال کرد ، صدایت نبود بی تو خويشم و با تو بی خويشم ... تو هم تنهايی ، نمی توانی بگويی چقدر تنها بوده ای ؟ چقدر تنها نبوده ای ؟ چقدر ...؟ ...؟؟؟؟؟؟؟
سلام عشق من امروز يه روزه شده امروز مي خوام هزار بار بهش بگم تولدش مبارك ...... اين هم كيك تولدت عزيز دلم اينو انتخاب كردم ، به خاطر علاقه اي كه به رنگ زرد داري فقط تو این روز عزیز از خدا میخوام همیشه سایه ات بالا سرم باشه چون بدون تو این دنیا تاریک و زندونه و غیر قابل تحمله برام . روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو واسه اينكه مهمونا زياد بودن دوتا كيك خريديم جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک
تمام دارايي من همين قلب كه اون هم تقديم به تو ....
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد. به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم! به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...! َعزيزكم... بیا حواسمان را پرت کنیم مال هرکس دورتر افتاد عاشقتر است !!!! اول خودم... حواسم را بده تا پرت کنم! دلبرک!من گم شدم...! راهی که به بوسه می رسه از کدوم طرفه؟!!؟؟؟
که به مرگ می خواند٬آزادی. آزادی به بال می ماند٬ به نسیمی که در میان برگ ها می وزد٬ و بر گلی ساده آرام می گیرد. به خوابی می ماند که در آن٬ما خود رویای خویشتنیم. به دندان فرو بردن در میوه ممنوع می ماند آزادی٬ به گشودن دروازه قدیمی متروک و دست های زندانی!
|
About![]()
Archivesبهمن 1388دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Links
رویای من ...( تندیس) |