به ياد بي وفاييهایت سكوتي مي كنم ، سنگينتر از فرياد

تمام دنيا را با سكوتم تسخير ميكنم .

وقتي همه جا فقط صدا حكم مي راند و حرف هايي حقير ، 

من با تمام وجودم  سكوت ميكنم.

سكوتي از ژرفاي دلي كه ديگر نمي خواهد

حرفي براي شنيده شدن داشته باشد . 

زبانم حرفي براي گفتن ندارد و نگاهم  پر از حرفهايي است

كه توان گفته شدن ندارد.

آبشاري از احساس بر دلم آوار است و 

انجماد تنهايي مبهم كه با آغوش باز پذيرايش هستم.

در همين هنگامه ،

ستاره اي كوچك را ديدم كه  لبخند زد .

  فقط نگاهش كردم . منتظر و نگران ايستاد.

ناگهان احساس كردم روحم رشد كرد ،سبك شده بودم .

به پشت سر نگاه كردم. لبخند محوي بر لبانم نقش بست بي آنكه بدانم چرا !!!!

شادماني اي كوچكي در وجودم موج  انداخت.

 ستاره ي كوچك خنديد و  بالا رفت تا جاييكه ميان ستاره ها گم شد.

من هم به دنبالش رفتم ، بالا و باز هم بالاتر ....

 از آن بالا دنيا را ديدم .

تمام كساني كه باعث شدند سكوت كنم.

تمام كساني كه با همه ي دورنگي ها باز هم جايي در قلبم داشتند و

تمام كساني كه هنوز صادقانه دوستم داشتند....